بعضی کتابها را میخوانیم، تمامشان میکنیم و چند روز بعد تقریباً چیزی از آنها یادمان نمیماند. اما بعضی دیگر، حتی سالها بعد، ناگهان وسط یک روز معمولی به ذهنمان برمیگردند؛ یک جمله، یک شخصیت یا حتی حس عجیبی که هنگام خواندنشان داشتیم.
اما چرا؟
شاید دلیلش فقط داستان خوب نباشد. کتابهایی که در ذهن ما میمانند معمولاً چیزی را لمس میکنند که پیش از آن درون خودمان وجود داشته است. یک ترس، یک آرزو، یک تنهایی یا حتی سؤالی که هیچوقت نتوانستهایم برایش جواب پیدا کنیم.
وقتی شخصیت یک داستان را میبینیم که با چیزی شبیه تجربهی خودمان روبهرو شده، مغز ما فقط یک داستان را دنبال نمیکند؛ شروع میکند به ارتباط دادن آن با خاطرات و احساسات خودمان.
«این بخشی از زیبایی ادبیات است؛ میفهمی که آرزوهایت، آرزوهای مشترک همهی انسانهاست؛ که تنها و جداافتاده نیستی. تو تعلق داری.»
ف. اسکات فیتزجرالد
برای همین است که ممکن است یک کتاب برای یک نفر شاهکار باشد و برای دیگری کاملاً معمولی.
ما کتابها را فقط نمیخوانیم؛ بخشی از خودمان را داخل آنها پیدا میکنیم.
شاید به همین دلیل باشد که بعضی کتابها بعد از تمام شدن، واقعاً تمام نمیشوند.